اهورا در اداره بابایی
اداره بابا به خونه نزدیکه بخاطر همین بعضی روزها به اصرار من بابا واسه نهار میاد خونه و بعدش برمیگرده سر کار دیروز نهار که خونه اومد بعدش تو گفتی منم میخوام بیام اداره به بابا گفتم خوب ببرش گفت کار دارم اذیتم میکنه تو هم گفتی قول میدم اذیت نکنم و بالاخره با بابا رفتی این اولین بار بود که بابا میرفتی سرکارش،بابا گفت پسر خوبی بودی و اذیتش نکردی پیش عمو حامدم رفته بودی(بابا و عمو حامد تو اداره با همدیگن البته کارگزاریشون فرق میکنه،بابا کارگزاره و عمو حامد کارای دفتری رو انجام میده) از اوجا عمو حامد ازت چند تا عکس انداخته بود که ازش گرفتم بذارم تو وبلاگت قربونت برم با کی حرف میزنی؟روز او...
نویسنده :
مامان
20:15
قربون حرف زدنت
جمعه صبح بیدارم کردی که برم برات آب بیارم کمی بعد از اینکه آب خوردی گفتی جیش دارم وقتی بردمت دستشویی بهم گفتی مامان اگه قول بدی پسر خوبی باشی میبرمت پارک سرسره بازی کنی بابایی طبق معمول نشسته بود پای برنامه های ورزشی منم که دیگه حالم از هرچی فوتبال و برنامه ورزشی بهم میخوره به بابایی گفتم بذار روی یه شبکه دیگه و بابا گفت بذار کمی ازش ببینم بعد،که تو یه دفعه خودتو انداختی وسط و گفتی بابا چرا نمیذاری مامان حریم سلطان ببینه؟ وای من و بابا از خنده مردیم آخه همیشه وقتی من میخوام این سریال رو ببینم با پخش فوتبال همزمان میشه و به مشکل برمیخورم ...
نویسنده :
مامان
11:17
جواب آزمایش
امروز رفتیم جواب آزمایشتو گرفتیم.رسیدیم اونجا گفتی بابا میره خانومه رو بزنه؟ گفتم آره اگه بدونه هر بار از اونجا رد میشیم میگی بزنیمش امکان نداره هیچ وقت تو رو اونجا راه بده(البته ایشالا دیگه هیچ وقت راهت به اینجور جاهایی نیافته عزیزم) جواب آزمایشتم خدا رو شکر خوب بود و هیچ مشکلی نداشتی خیالمون راحت شد ...
نویسنده :
مامان
18:06
بازم جمعه بازم گردش
روز جمعه با بابایی و عمو حامد نهار رفتیم بیرون بعد از نهار با عمو حامد رفتی سرسره و عمو چندتا عکس باحال ازت انداخت دو تا عکس پایین رو عمو ازت انداخته که من عاشق عکس دومی هستم چند روز پیش بارون اومد از پنجره بیرون نگاه کردم خیلی خوشگل بود این عکس رو ازش انداختم ...
نویسنده :
مامان
12:10
آزمایش خون
بالاخره دیروز صبح(93.2.11)با کلی ترس و لرز بردیمت واسه آزمایش خونت ترس و لرز بخاطر اینکه میدونستیم خیلی میترسی و نمیذاری ازت خون بگیرن ازمون پرسیدی کجا میریم؟ماهم گفتیم میریم پیش امیرحافظ (پسردایی کوچولوی بابایی) آخه اونا هم قرار بود بخاطر آزمایش ادرار امیرحافظ باهامون بیان بعد از اینکه نوبتت شد و وارد اتاق نمونه گیری شدیم تو شروع کردی به جیغ و گریه خانومه گفت بخوابونینش رو تخت.اول من و بابا گرفتیمت اما من زورم بهت نرسید و دایی بهروز (دایی بابا) اومد و با بابا دو نفری سفت گرفتنت اما بازم زور تو از اونا بیشتر بود به زور کنترلت میکردن خانومه 2 سرنگ خون ازت گرفت،از بس تکون خوردی که فکر میکردیم الان سوزن تو دستت میشکنه ...
نویسنده :
مامان
17:48
یه روز بهاری در دل طبیعت
پنجشنبه بعد از ظهر با مامان جون و دایی سعید رفتیم خونه بابا جون اینا(بابای من) روز بعدش یعنی جمعه ( 5 اردیبهشت 93) همراه بابا جون اینا و 3 تا از عمه ها و دختر عمه ام (خاله هدی)و یه عموی من رفتیم یکی از شهرستانهای کرمانشاه به اسم گهواره بجز باباجون همگی اولین بارمون بود که اونجا میرفتیم 6 تا ماشین بودیم خیلی خوش گذشت طبیعتشم خیلی خوشگل بود تو هم با طناز دختر عموی من که یه سال ازت بزرگتره حسابی بازی کردی آرش کوچولو هم باهامون بود جایی که برای نهار نشستیم یه درخت بزرگ داشت اولش فقط ظاهرش برامون جالب بود و راجع بهش ندونستیم بعد از چند نفر که اونجا بودن در موردش پرسیدیم گفتن این درخت براشون یه جورایی مقد...
نویسنده :
مامان
18:19
یه شب پر استرس
عزیز دلم نمیدونم چرا دیشب و شب قبلش تو خواب خون دماغ شدی شب قبل کمی از دماغت خون اومد بعد اینکه پاکش کردیم دوباره خوابیدی اما دیشب خیلی از دماغت خون اومد قبل ساعت 3 نصفه شب با گریه بیدار شدی تا ساعت 4 یه سره گریه کردی هر کاری کردیم آروم نمیشدی و نمیگفتی کجات درد میکنه یه بارم بابایی داشت حاضر میشد که ببریمت بیمارستان من گفتم الان ببریمت فایده ای نداره چون دکتر درست و حسابی تو بیمارستان نیست قبلا سر موضوع عفونت چشمت خاطره بدی از این موقع بیمارستان رفتن داشتیم فقط اذیتت کردن و گفتن فعلا دکتر نیست دیگه داشتیم دیوونه میشدیم و نمیدونستیم چیکارت کنیم مامان جون و دایی سعیدم اینجا بودن از بس جیغ زدی و گریه کردی که گفتم الا...
نویسنده :
مامان
15:47
آخه چقدر تو تنبلی
هرکاری ازت میخوایم عمرا انجام بدی برامون حتی کارای مربوط به خودتم انجام نمیدی نمیدونم این از تنبلیته یا از زرنگیته مثلا وقتی بهت میگیم کنترل تلویزیون رو بیار میگی آخه نمیشه میپرسیم چرا؟میگی آخه کمرم میشکنه نمیدونم اگه کنترل رو بیاری چطور کمرت میشکنه مگه خیلی سنگینه این آخه هم اول بیشتر جمله هات هست یا میگم اهورا بیا با هم اسباب بازیهاتو جمع کنیم میگی:آخه چجوری؟میگم تو بیا تا بگم چطور میگی:کمرم درد میکنه پشتم میشکنه من: موندم اینو از کجا یاد گرفتی؟ بعضی وقتها هم یه جور دیگه جواب میدی،میگی: حوصله ندارم بچه به تنبلی تو ندیدم هر چند برای اذیت کردن و خرابکاری هم خوب حوصله داری...
نویسنده :
مامان
14:06









